تمام قافله گیرد به جای خویش قرار...!
منادیان همه کردند، حُکم را تَکرار

کویر بود، اُفق تا اُفق، گُداخنه مس
بر آن گداخته مس ،کاروان ،خَطی ز غبار

دمیده مِجمَر، خورشید، بر فرازِ کویر
و زان، شراره فروتافته، هزار هزار

به نیم روز، تو گفتی که کوره ی خورشید
تمام هستی خود، زی کویر کرده نثار

هوا ستاده که در سینه اش گرفته نَفَس
نفس نمانده که خود باد، مانده از رفتار

شتابِ قافله افزون، که زودتر برسد
به منزلی که مگر، سایه باشد و جوبار

به دور دست نه پیدا، مگر درختی چند
در ان کویر، به مانند قامتِ زنهار

فراخنای بیابان،چو پیکری خفته
که پاش در اُفق و سر به سینه ی کُهسار

منبع :جرعه ای از زلال غدیر
نعمت میرزازاده


برچسب ها :
قافله.غدیر چشمه پاکی .شتابِ قافله افزون ,  جرعه ای از زلال غدیر ,  کویر بود.دمیده مِجمَر ,  خورشید ,  بر فرازِ کویر و زان ,  شراره فروتافته ,  هزار هزار ,